تبليغاتX
حرفهایی از جنس شیشه

حرفهایی از جنس شیشه

دلم برای اینجا تنگ شده بود...

سلام

باز اومدم

البته دلم برای اینجا تنگ شده بود  اومدم یه سری به اینجا بزنم دفتر خاطراتم داشت خاک می خورد دلم نمی خواس اینجا اینهمه سوت و کور بمونه اما خوب اینجوری شد دیگه اما خوب اینم بگم اگه اینجا سوت و کور شده به جاش جایی دیگه شور و غوغایی به پاشده که از این اولی هم بهتره. داشتم لینکای این بغل رو نگاه می کردم یهو یاد اون موقع ها افتادم وای چه قد سر به سری هم میزاشتیم من میومدم وبلاگ شما شما میومدین اینجا کلی با هم میخندیدیم با هم گریه میکردیم چه دوستای خوبی اینجا پیدا کردم و چه دوست نماهایی که نقابی دوس رو به خودشون زده بودن اما خوب به هر حال اون روزا گذشت روزایی که من شارژر شما ها بودم و هر وقت کم میوردم یه مدتی غیبم میزد  دیگه اونقد درس و دانشگاه و کار و کلاس و این مزخرفا وقتمو گرفتن که بعضی وقتا یادم میره که منی هم وجود داره چه برسه به ... اما از هر چیزی غافل شدم از تو یکی عشق یکی یدونه خودم غافل نشدم فدات بشم عزیزم خیلی دوست دارم مراقب خودت باش  

جوجم هم واسه خودش دیگه از مرد هم مرد تر شده بیچاره داره ترش میکنه یکی یه کاندید واسش سراغ نداره؟

رفتم براش یه مرغ بخرم گفت من از این مرغ خیابونی ها نمیخوام اینا زن زندگی نیستن

خلاصه خلاصه خلاصه بابا خوب خلاصه گربه افتاد تو کاسه   بابا خوب چی بگم :-؟؟

خوب مراقب خودتون باشید خوش بگذره بهتون

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 14:41  توسط ساناز  | 

تا وقت دارم واستون حرف بزنم :دی

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام حالا چرا داد می زنم
خوبین شما؟ خوش میگذره؟ چه خبرا؟ منو نمی بینین خوشحالین؟ چاق و چله این؟ دیگه از دستم راحت شدین نهههههههههه؟
این روزا اتفاقای زیادی افتاد که من نمی دونم کدومشونو براتون بگم می خوام تا کد فوروارد رو برداشتم همه حرفای این چند روز و اتفاقاشو براتون بگم آخه می دونین می ترسم این همایش برگزار بشه بعد اون من بازم باید اون کدو بزارم دیگه نبینمتون بعد این حرفا عقده بشه رو دلم بعد مث اون دفعه بیام باهاتون دعوا کنم و خشن بشم
خووووووووووب اول اینکه این شعر رو بزارم که عقده نشه اینو خیلی دوس دارم از اولای پست این وبلاگم می خواستم اینو بزارم که خاطرش برام بمونه ولی نشد با این شعر خیلی خاطره ها دارم هی جووونی کجایی

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت...
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه به عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم .. نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

خوب حالا یه چیز دیگه
آهان آخرین ورژن عکس جوجیمببینید چه بزرگ شده ماشالا ماشالا زبونشم باز شده اذون میگه اونم چه اذونی صبح ساعت 9 ضهر ساعت 11 عصر هم دیگه ساعتش قاتی میشه هر وقت بیکار میشه چیزی واسه خوردن نداره اذون میگه اون دفعه بابام کردش تو کوچه که بره با دوستاش بازی کنه اینقده این ترسیده بود که تا بابام میذاشتش تو کوچه جیغ میزد میومد تو خونه بیچاره به کوچه گردی عادت نداره بچه خوبیه با ادبه خیالم راحته ازش نمیره دنبال مرغای مردم


خووووووووب دیگه چی می خواستم بگم؟
آهان یادم ویومدوبلاگم تو مرحله اول فعلاً قبول شده یعنی پذیرفته شده هم از نظر محتوی هم از نظر قالب تازه خودشون می گفتن یه متن تو وبلاگ من دیدن (احتمالاً وبلاگ من بوده آخه مطمین نبودن) می خوان من برم تو اون همایشه بخونم! والا ما رو چه به این کارا؟ گفتم بابا بی خیال اصلاً فک کنم اشتباه کردنمال من نبیده اون متنه


دیگه دیگه دیگه اهاااااااااااااااااااان

روز سه شنبه همین دیروز منو داداشم ظهر بود کلاس داشتیم آماده شدیم بعد تلفن کردیم تاکسی سرویس که بریم دانشگاه (اسم تاکسی سرویس رو نمیگم بنا به دلایل مسخره نکردن اون افراد ) خوب داشتم می گفتم تاکسی سرویس اومد زود هم اومد :
بیق بیق بیق
داداش اومد بدو بیا
خوب برو درو باز کن تا نرفته
باشه تو هم زود بیا
آقا من رفتم درو باز کردم سلام کردم در ماشینو باز کردم کلاسورمو گذاشتم یهو بابام صدام کرد به رانندهه گفتم ببخشید چند لحظه، رفتم ببینم بابام چی میگه بعد که اومدم داداشمم اماده بود اومده بود دوتامون اومدیم دم در در حیاطو بستیم که بریم سوار شیم. من دیدم ماشینه داره یواش یواش میره خوب فک کردم داه میره جولو که را واسه اون ماشین جلویشش باز شه که می خواس رد شه همینجور منو داداشم داشتیم نگاش می ردیم یهو دیدیم نه! ماشینه رفت! داداشم گفت مگه این نبود؟! گفتم چرا! گفت خوب چرا رفت؟ نکنه اشتباهی گرفتی؟
گفتم نه بابا خودش بود! یهو یادم اومد که کلاسورم تو ماشینشه گفتم واااااای کلاسورمم با خودش برد داداشم خندید گفت یارو چه قده گیجه! نمیدونه مسافر تو ماشینش نیس؟! گفتم زود تماس بگیر با تاکسی سرویس بگو اونم زود زنگ زد اونا گفتن الان باهاش تماس می گریم بگه برگرده. هر چی ما منتظر وایسادیم دیدیم نیمد! داداشم خودشو میخورد که کلاسش دیر شده منم عین خیالم نبود هی همینجور می خندیدم
دوباره زنگ زد اونا گفتن باهاش تماس گرفتیم گفته باشه!
همینجور وایساده بودیم دیدیم یه تاکسی دیگه اومد سوار شدیم راننده داش میخندید گفت باهاش تماس گرفتیم بهش میگیم ماسافر همراته؟ میگه اره! بهش میگیم تو حالا یه نگاهی بنداز ببین هس؟! یه دفعه بهشون گفته بوده : ا نیست! هیشکی نیس!
اینقده ما خندیدیم خلاصه ما رو رسوند دانشگاه ولی خوب من کلاسورم تو ماشین اون بود بهش گفته بودن دم در وایسا کلاسور اینارو بهشون بدیم ولی وقتی دانشگاه رسیدیم هرچی اینور اونور نگاه کردیم هیشکی نبود ! بعد یه ده مین یه ربع سر و کلش پیدا شد کلاسورو بهم داد اصلاً سرشو بالا نیوورد نگاه کنه گفت ببخشید خانم من اونور وایساده بودم شما منو ندیدین؟! گفتم خواهش می کنم واسه هر کسی ممکنه اینجور اتفاقی پیش بیاد مهم نیسدیروز کلی خندیدیم  خیلی باحال بید
بعدشم که ساعت آخر من کنفرانس داشتم این استاده گیر داده بود که من لکچرمو در مورد falling in love بدم! منم که نمی دونستم چی بگم یه مشت حرف از خودم در آوردم گفتم نصفش فارسی نصفش انگلیش خودم مرده بودم از خنده بچه ها که خیلی حال کرده بودن می گفتن باحال بود اخر بحث به این نتیجه رسیدیم که یعنی من به این نتیجه رسیدم که عشق قبل از ازدواج مث خیارشور میمونه بعد ازدواج مث خیار!

راستییییییییییییییییی یه چیز دیگه

یکی از بچه ها که می دونه من خیلی رو جوجم حسسسساسم رفته نصفه شبی ساعت یازده دوازده زیر در حیاطمون سیخ انداخته من که می دونم کار کیه ولی به روش نمیارم خودش بفهمه  می کشمت اگه دستم بهت برسه. حالا روت خندیدم پررو شدی ؟ ای بچه بد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 19:38  توسط ساناز  | 

کد فوروارد رو موقتاً برداشتم!

سلام به همه!

میدونم که همتون خوبید!!! پس نمی پرسم خوبید!!

وبلاگ من خودتون که در جریان هستید یه مدت فوروارد شده بود رو سایت www.PersianGuys.Com

آخه من دیگه وبلاگ نمینویسم!! یعنی مینویسم ولی خوب اونجا مینویسم تازگیها هم یه وبلاگ دیگه ساختم اون مال وقتیه که تو اون سایته نتونم حرفمو بزنم میرم اونجا مینویسم اینم لینکش      www.last-post.blogfa.com   

این لینک فوروارد رو موقتاْ برداشتم آخه یه جشنواره هست منم توش شرکت کردم جشنواره وبلاگ نویسان مال دانشگاه پیام نور هستش البته بیشتر که شرکت کردم واسه اینه که بچه های وبلاگ نویس بوشهری رو بیشتر بشناسم وگرنه وبلاگ من که به درد جشنواره نمیخوره همش مسخره بازیه

خلاصه گفتیم بهتون بگیم بعد نگید این دختره چرا هی میره اون سایت هی میاد اینجا  مگه مریضه

 چهقد کم حرف زدم

خوب من دیگه ورم  خیلی حرف وزدم  دلم واسه همتون تنگیده بوداااااااااااا  دوستون دارم ببااااای         

 

*پیوست: نوذري از پيشكسوتان عرصه بازيگري،دوبلاژ ومجري در عرصه سينما، تلويزيون و تئاتر، فعاليت هنري خود را از سال ‪ ۱۳۳۲‬آغاز كرده است. وي از سال ‪ ۱۳۳۸‬وارد سينما شد و در فيلم‌هايي چون "امير ارسلان نامدار"، "گوهر شب‌چراغ"، "خيالاتي" و به تازگي در "چند مي‌گيري گريه كني" و مجموعه مختلف تلويزيوني مانند "كوچه اقاقيا" نقش آفريني كرده است. 

حالا این چهره قدیمی تلوزیون این کسی که اولین بار تو صفحه تلوزیون ظاهر شد و تلوزیون رو واسه مردم معرفی کرد و گفت این جعبه ای که شما الان منو توش می بینید تلوزیون هست! چهره در نقاب خاک کشیده. حالا دیگه بینمون نیست.روحش شاد و یادش گرامی!!!

اول آتشی بعد ممیز بعد نوذری بعد اینا نوبت کیه؟ هااااااان؟  دیگه میخوای کدومشونو ببری ژیش خودت؟ هان؟ اینقده بی رحم شدی که به حرف بنده هات گوش نمیدی؟ یا ما مشکلی داریم که به حرفمون گوش نمیدی؟ کودومش؟

 

**پیوست:  هواپیمای C130 سقوط کرد بووووووووووووووووووووووووووم  خیالت تخت بعدیشم سقوط میکنه! بووووووووووووووووووم . همیشه هم میگن یا نقص فنی بوده یا تقصیر خلبان بوده ! هیچ وقت نگفتن ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 14:8  توسط ساناز  | 

اسباب کشی!

سلام به همه شما
مخلص هر چی بچه با مرامهامروز گفتم این آپ رو اختصاص بدم به یه موضوع. من دارم از اینجا اسباب کشی می کنم میرم یه جای دیگه!
از اسفند سال 83 من تو بلاگفا بودم. اینجا شده بود خونه دوم من. هر وقت دلم تنگ میشد میومدم توش مینوشتم و میومدم به حرفای شما گوش میکردم یه خورده آروم میشدم.تو بلاگفا دوستای خوبی رو پیدا کردم دوستایی که هیچ وقت حتی یکیشونم نتونستم تو دنیای حقیقی پیدا کنم. خیلی دوستون دارم. با اینکه قرار نیس که اگه از اینجا برم دیگه ننویسم ولی خوب چون بلاگفا رو ترک میکنم و دیگه نمیتونم تو این خونه باشم دلم میگیره دلم واسه قالبم تنگ میشهدلم واسه شماها تنگ میشهقالبی که ماجرای ساختنش واسه خودش یه داستان طولانی داره. چه چیزا که تو ان مدت نکشیدم، چه اتفاقها که نیفتاد، حتی یه بار وبلاگمو حذف کردم ولی خوب بچه ها نذاشتن نوشتنو بذارم کنار همشون واسه برگردونن من سنگ تموم گذاشتن فداتون بشم من، که چه قد شما خوبینبعد از اون این قالب فعلی رو نوشین جونم برام ساخت. بعد اون حذف یه اتفاقی برام افتاد که دیگه اصلاً به هیچ عنوان نمیتونستم بنویسم. واسه همین وبلاگوتعطیل کردم. اگه نیما و نوشین نبودن نمیدونم الان چه حالی داشتم و کجا بودم! نیکا هم که همیشه همرام بوده هیچ وقت منو تنها نذاشته. فقط یه خاطره خیلی بد دارم از آپیدن بعد از اون تعطیلی که هیچ وقت یادم نمیره واسه همین دیگه با نیکا و اون طرف هیچ وقت کنفرانس نمیذارم!
نیکا نیما نوشین سونیا سعید محمد شکوفه یاس ساناز ابی مکافات یلدا حامد بهنوش نیما و شهرام فاطمه مهرنوش نازنین پویا خلیل سیاوش میثم یاسر داریوش کوثر موسی و همه اونایی که الان اسمتون به خاطرم نیس همتونو دوس دارم مخصوصاً تورو ابی جون و داداش نیمای گلم، که از روزای اولی که من وبلاگو راه انداختم همیشه باهام بودین. یادمه روزای اولی که وبلاگو ساخته بودم تو هم(نیما) تازه شروع کرده بودی من همیشه اولین جایی که میومدم اونجا بود حالا هم همینطوره! همیشه تو هر موردی بهم کمک کردی و باهام بودی دلم میخواد خونه جدید هم که میرم بیای پیشمهمتونو اندازه یه دنییییییییییییییییییییییییییییییا دوس دارماون جایی که دارم میرم خونه غریبه نیس، آشناس. صابخونه هاش از بچه های بوشهری هستن  یکیشونم که داداشه خودمه! دیگه اصلاً اونجا غریب نیستم ولی دلم میخواد اونجا هم مثل اینجا که هیچ وقت تنهام نذاشتین، تنهام نذارین. نمیخوام جولو اونا کم بیارم، مخصوصاً جلو یکیشوناونجا که میخوام برم، یه سایت هس به اسم
 
www.persianguys.com     که تو اون همه جور چیز که شما بخواین وجود داره. از جدیدترین  موسیقی های ایرانی،خارجی،عربی،ترکی گرفته تاااااااااااااا  فیلم، کارتون، ماهواره، موبایل، نرم افزار...  و انجمنهای مختلف که در صورت عضویت میتونید توش شرکت کنید و نظرات ایده ها و حتی چیزهایی رو که بلدید مطرح کنید. میتونی یه پست بدید و یه بحث رو شروع کنید و... .
البته این امتیاز واسه شماها فعلاً  وجود داره که تا یه مدت دانلود موسیقی ها و فیلمها و شرکت در انجمنها بدون عضویت هم امکان پذیر هست ولی بعد از یه مدت این امتیاز بر داشته خواهد شد! بعد از برداشتن این امتیاز به اونایی که در این مدت عضو شده بودند وفعالیت زیادی رو داشتن امتیاز خاصی تعلق میگیره که به بقیه تعلق نمیگیره! پس بهتره از همین الان تو سایت عضو بشید که بعداً به دردتون میخوره. بعد میتونید تو سایت همکاری کنید بشید مدیر یه قسمت از سایت!!!

از اینجا میتونید به راحتی یه کامنت دادن عضو وشید  
اونجا من مدیر انجمن هستم. خودم یه بخش دارم که مثل الان که تو وبلاگم مینویسم اونجا هم مینویسم. با این تفاوت که اونجا اونایی که عضو هستن میتونن پست بدن تو وبلاگم و برای پستی که میدن هم اگه بخوان یه نظر خواهی راه بندازن. کسانی هم که عضو نیستن فقط میتونن نظر بدن.
تو اون بخش یه زیر مجموعه دیگه هم هس که تو اون من عکسای جالب، خنده دار و جک میذارم. اونجا رو ساختم که یه خورده بخندیم از این خال و هوای غمگینی که داریم بیرون بیایم:) هرکی بره اونجا با لب خندون برگرده.بخشی که متعلق به منه
هویجوری!؟! هس!  و اسم قسمتی هم که عکس و جک داره حالا بریم یه خورده بخندیم! هس!
تا یه دو سه روزی شما اینجا که بیاید با کلیک روی این لینک ها میتونید وارد اون قسمت بشید یا مستقیم خودتون میتونید از سایت   www.persianguys.com  با وارد کردن یوسر و پسورد وارد سایت بشید و از اونجا وارد قسمت انجمنهای گفتگو(گوشه بالا سمت چپ) و از اونجا به بخش هویجوری برید. به همین راحتی! ولی از اون به بعد شما با وارد کردن آدرس وبلاگ من به طور اتوماتیک وارد سایت  http://www.persianguys.com  میشید
اگه کسی هم مشکل داشت میتونه به خودم بگه همتون که ایدی منو دارین اگه هم ندارین الان بهتون میدم: sanaz1985ir
این ایدی رو میتونید داشته باشید که اگه به مشکلی برخوردد به خودم بگید در ضمن میتونید از بقیه از اعضا هم اگه بودن بپرسید . اونا هم میتونن راهنمایتون کنن.

پس فعلاْ تا دیدن شماها دوستای عزیزم تو سایت http://www.persianguys.com  هوتونو به خدا میسپارم     

راستی من از یکی دو روز دیگه میرم اونجا 

این گل خوکشل هم تقدیم به همه شماها که خودتون گلین

 

                                                                                                  

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 20:57  توسط ساناز  | 

بدون شرح! هر چی خواستین عنوانش بزارین:دی

سلام به همه بر و بچ. خوبین همه؟ اصلاً به من چه مگه من دکترم؟!
من که خوبم. من خوب باشم شما ها هم خوبین دیگهجاتون خالی این چند وقته که نبودم خیلی خوش گذشت. تو این مدت با آدمای بیشتری و متفاوتی آشنا شدم. ماهیت خیلی از بچه ها برام روشن شد. من تو این مدت فهمیدم که هیچ وقت ظاهر افراد و نوع نوشته هاشون ملاک بر شناختنشون نیس. چه بسا بعضی ها که ظاهر و قلمی آروم و صمیمی دارن درونشون چیزی شبیه طوفان غوغا میکنه و بر عکس کسانی هستن که ظاهری طوفانی و جنگ طلب دارن ولی وقتی باهاشون دمخور میشی میبینی که خیلی ساده تر و بی ریاه تر از اونایی هستن که ظاهرشون حکایت صمیمی بودنشونو میده.(البته در مورد همه صادق نیستا) چه خوب بود این مدت که هیچ حرفی نمیزدم وفقط گوش میکردم حرفاتونو میشنیدم بعضی وقتا یه چیز میگفتم ولی در کل خیلی ساکت تر از قبل بودم. سعی کردم این مدت فقط گوش کنم. اینجوری بود که شناختمتون بیشتر درکتون کردم. بیشتر دوستون داشتم و دارم اونقد بهم خوش گذشت که دلم میخواد بازم برم تعطیلاتدلم واسه همتون خیلی تنگ شده بود این مدت. مخصوصاً نیکا، نوشین، سونیا، نیما


خووووووووب حالا بریم سر روال قبلی


دیروز با بچه ها رفتیم سینما، فیلم خیلی دور خیلی نزدیک. این بچه ها که میگم بچه، بچه نیستنا همشون 22 به بالا هستم اینجا فقط من بچم 20 هستم یکیش سانازه یکی دیگه یلدا یکی دیگشونم شکوفه یاس. آی نبودین که بخندین، خیلی خوش گذشت، جای همتون گل منگلی. قابل توجه بعضیها این دفعه کسی رودور نزدمدیر کردم ولی خوب اون دلیل داشت که واسشون تعریف کردم اینقده خندیدیم که نگو. ساناز میخواست اون اتفاقوکه باعث شد دیر برسم سر قرار بنوسه ها ولی خوب من گفتم ننویس اگه نوشتی میکشمت میخواست آبرو منو قلقلک بده خلاصه رفتیم تو نشستیم یهو باز این ساناز و شکوفه یاس غیبشون زد. به یلدا گفتم باز اینا معلوم نیس کجا رفتن! خدا داند ما که ندانیمبعد کلی وقت تشریف مبارکشونو آوردن فیلم که شروع شد همه ساکت بودن یهو دیدم صدای فین فین از بغل دستم میادنگاه کردم دیدم شکو داره گریه میکنه یهو صدای فین یلدا هم در اومد وااااااای سانازم از اون ور هی میگفت فیییینمن که مرده بودم از خنده گفتم بابا هنوز که شروع نشده اینا به چی گریه میکنن؟(تفکر) فیلم رفت جاهای حساس اینجا بود که فین خودمم در اومدفیلمش قشنگ بودا ولی خوب بد تموم شد حالم گرفت اصلاً نفهمیدم پسره میمیره یا نه؟فک کنم نمیره شایدم بمیره ! اصلاً به من چه من تا اونجا که فیلم میسازن فک میکنم بیشترش با خودشونه من حوصله ندارم فکر کنموقتی از سالن اومدیم بیرون دیدم همه به هم میگن وای تو گریه کردی؟قیافه همه دیدنی بود همه چشا باد کرده بود از گریه.اینقد که اینا گریه کردن گریه نداشت فیلمه !ساناز میگفت من یه دستمال گوله کرده بودم، تا اشکم میخواست بیاد میکردم تو چشم که اشکم بیرون نیادشکوفه هم که همه دستمالا رو تموم کرده بود یلدا هم که فک کنم با چادرش اشکاشو پاک کرده بود آخه دستش دستمال ندیدمخودمم که تا این اشکه میومد با انگشتم تو همون چشم پاکش میکردم اجازه نمیدادم بیاد آخه بعدش می خواستم برم جایی گفتم زشته قیافم اشکالو باشه برم نمیگن دختره چش بوده چرا گریه کرده؟خلاصه ما از همون سینما پیاده راه افتادیم رفتیم تا جایی که من کلاس داشتم ( میدون امام) شما ها بلد نیستین فقط بوشهری ها میدونن تو راه واسه فردامون که قرار بود با بچه های وبلاگی بریم کنار دریا برنامه ریزی کردیم قرار شد من شیرینی با موز بخرم با خودم بیارم اونجا. حالا بگذریم واسه پول دادن چه قد خندیدیمخلاصه ما خدافظی کردیم رفتیم سر کلاسمون اونا هم رفتن خونشون .


حالا جریان امروزو که رفتیم پارک شغاب و با کیا رفتیم و چند نفر از اونا رو من قبلاً میشناختم یا خودشونو یا یکی از اقوامشونو نمیگم باشه واسه بعد. ولی خوب، تا حالا همدیگرو ندیده بودیم با هم کلی آشنا شدیم درکل خیلی خوش گذشت دفعه دیگه تعریف میکنم تو آپ بعدی اگه شد اگه هم نه که هیچ فقط میگم اینجا سعادت آشنایی با یه آقایی که خیلی هم واسه من و همه بجه ها محترم هستند رو پیدا کردم،جناب آقای صغیری . خیلی راجبشون شنیده بودم دوس داشتم ببینمشون که حالا این سعادت نصیبم شد.با خیلی از بچه های وبلاگ نویس بوشهری هم آشنا شدم. خیلی خوشحالم که دوستایی مثل شما رو پیدا کردم آخر سر هم یه عکس دسته جمعی گرفتیم یادگاری بمونه از این روز


اینم واسه این آپ. واسه اونایی که میگفتن ساناز بعد این همه مدت اومدی فقط همین؟! بیا اینم آپ طولانی ولی هر کی نخونه با من طرفه ها، گفته باشم


حال جوجمم خوبه سلام میرسونه


تا بعد ببای


***راستی هر کی میخواد من لینکش کنم لینکشو با عنوانش تو قسمت نظرا بگه من لینکش کنم آخه قبلاً چند نفر خواسته بودن لینکشون کنم چون وبلاگ تعطیل بود ترتیب اثر داده نشد


+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1384ساعت 12:0  توسط ساناز  | 

برگشتم!

خداوندا  به من آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم!

شهامتي كه تغيير دهم آنچه را كه مي توانم!!

 بينشي كه تفاوت آن دو را بدانم!!!

                            .:لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ می کند
                            .:لحظه هاست که انسان رافرسوده و خسته اززندگانی می کند 
                            .:لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رساند
                            .:ولحظه هاست که انسان را فریب می دهند
                            .:بیایید از پس لحظه ها بگریزیم
                            .:به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم
                            .:اینگونه بی اندیشیم که انگار لحظه بعدی پس راه ما نیست
                            .:وازهمین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظه بعدی...

 

  *لحظاتی رو طی کردم تا به خوشبختی برسم، اما وقتی رسیدم فهمیدم خوشبختی همان  لحظات بود!!!

*چه قد بده بعد این همه مدت آپ کنی ، واسه اولین بار با یه نفر چت کنی ،واسه اولین بار تو کنفرانسی که سه تایی با هم زدین اتفاقای عجیب غریب بیفته مثلاْ تکستای تورو نشون نده و حالت بگیره بعد همون شب بهت خبر بدن بابابزرگه اون طرفی که واسه اولین بار باهاش چت کردی تو همون لحظه های که تو به خودتو اتفاقایی که واسه اولین بار تو اون شب افتاده و چه قد واست عجیب بودن، فوت کرده!!!  همینجا واسش یه فاتحه بخونین و واسه شادی روحش دعا کنین.(ساعت ۳:۲۶صبح روز شنبه!)   

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1384ساعت 23:51  توسط ساناز  | 

طعتیلی موقت!!!

تا اطلاع ثانوی وبلاگ چت وب گردی سایت گردی جوجه بازی خلاصه همه چی تعطیل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 21:13  توسط ساناز  | 

 بازم سلام
بازم همون وراج همیشگی همون به قول بعضی بچه ها ساناز جوجه ای خودتون
اومدم باز یه خورده حرف بزنم سرتونو درد بیارم بعد برم. اول یه چیزی بگم، از همتون معذرت می خوام واسه این که این مدت نتونستم آپ کنم فاصله بین آپام طولانی شد آخه میدونین چی بود به خدا دس خودم نبود خیلی سرم شلوغ پلوغ بود بچه ها می دونن تو چت هم کم میومدم مثل همیشه نمیومدم. حالا دلیلشو میگم واستون که از فضولی نمیرین
اول از همه که من یه کلاسی میرم که کلی وقتم رو میگیره سه روز در هفته اونم روزی دو ساعت خوب بعد از کلاس که میام تمرین همون روز هم هست چیزایی که یاد گرفتم .
دوم دانشگاه! که از همش واویلا تره. آخه ما یه دانشگاه دیگه مقبول شدیم میخواستیم از اینجا به انصرافیم بریم اونور. خوب تا اینجاش مشکلاتی نیست ولی مشکلات از اونجا می شروید که دوستان بنده چون لطف دارن به اینجانب هی زنگ رو زنگ که ساناز، جون هر کی دوس داری انصراف رو بی خیال، دو ترم بیشتر نمونده زود تموم میشه و از این حرفا
از اونجا که مشکل سوم برام پیش اومد حالا وایسین بگم
و اما مشکل سوم نامزدی داییم اونم تو شیراز و از اونجا که من وصله پینه زنه این نامزدی بودم باید در همه مراحل شرکت میکردم به قول مامانم شده بودم همه کاره و هیچ کاره!
خوب داشتم میگفتم، چون مشکل سوم برام پیش اومد کار انصرافی رو سپردم دست یکی از این دوستام! دوست نگو دشمن بگو! اونم گفت باشه فکرشو نکن خودم برگ انصرافت رو یه روزه میزارم کف دستت! من خوش خیال هم به همین خیال دیگه دنبالش نبودم تا همین شب قبل پریشب این دوست گرامی با بنده تماسیدند و فرمودند که یه بخشنامه جدید اومده به اونایی که ترم اول رو گذروندن انصراف نمیدن تو باید همون ترم اول انصراف میدادی ! منم گفتم بابا بی خیال این موضوع رو سپردم دس یکی دیگه از بچه ها که خرش به قول خودش تو دانشگاه خیلی میرفت! اونم در کمال ناباوری فردا شبش تماس گرفت گفت برا انصرافی باید هشتصد هزار تومن واریز کنی بعد انصراف بدی! جلالخالق این دیگه چه مدلش بود؟ والا نمیدونم اونم گفت این بخشنامه جدید اومده از امسال اجرا میشه قبلاً اینجوری نبوده  گفتم این شانس من بد بخته که هی زرتو زرت بخشنامه جدید میاد؟ خلاصه داشتم بی خیال می شدم که مامانم گفت بیا خودمون پی گیرش شیم. منم از خدا خواسته گفتم ای به چشم . این شد که منو مامانم به هر جا و هر کس که میشناختیم البته از مسیولان دانشگاه تماس گرفتیم مامانم با مسیولان منم با دوستام که واسه همین ترم انصراف داده بودن . آخرش ما به این نتیجه رسیدیم که همههههههههههههههههه بچه ها منو سر کار گذاشته بودن که من پشیمون شم انصراف ندم این شد که من خودم امروز رفتم دانشگاه خودم با هر بدبختی بود این انصراف رو گفتم و خیالم از همه چیز راحت شد.
ولی به خدا خیلی عذاب کشیدم داشتم میمردم از بسکه از این ساختمون به اون ساختمون از این اتاق به اون اتاق رفتم از بسکه از این پله ها بالا پایین اومدم فکر کنم سه چار کیلو کم کردم دیگه نیکا نمی خواد زحمت بکشی واسم رژیم بنویسی                  
خووووووووووووب دیگه کم کم برم. کلی کارام مونده. سه شنبه هم نامزدی داییمه ایشالا روزی خودتون باشه ایشالا همه عاشقا به عشقشون برسن البته این رسیدن یکی هم میخواد که پا در میونی کنه و فضول باشه بتونه کارارو با هم جفت و جور کنه مثل من واسه همتون آرزوی روزای خوبی رو دارم ایشالا خوش باشین .
من هم یه مدت ممکنه نتونم آن بشه آخه فردا صبح دارم میرم شیراز از اونجا شاید نشه انلاین بشم شایدم شدم اونجا کامپیوتر هست ولی اگه من وقت کنم میام.
شایدم یه اپ کردم از اونجا یه آپیمونم بشه شیرازی

راستییییییی یه عکس باحال هم دارم ببینید این دوستمه هر وقت میرم دانشگا این تو راهمونه هی همش در حال خوردنه بهش میگم شیکم گنده  

ببینید بد نیستاااااااااااااااااااااااااااا خیلی خوشکله

روز و شب همگی به خیر
دوستون دارم ببای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1384ساعت 18:11  توسط ساناز  | 

والا یه مدته که خیلی این مخ ما مشغول تشریف داره. اینقده سرم شلوغه وخبر هست که نمیدونم کدومشو واستون بنویسم.
اول اونایی که می گفتن از جوجیت بنویس. بابا این جوجی ما بزرگ شده، یه خورده شیطونه اگه بفهمه اینجا این همه طرفدار داره دیگه نمیزاره پای سیستم بشینم همش میخواد بیاد خودش بخونه طرفداراش چی مگن . ولی از شوخی بگذریم دیگه این قالب به این جوجی بازی نمی خوره به خدا زشته عیبه . من دیگه بزرگ شدم. اون مال کوچیکیهام بود حالا واسه خاطر شما یه چند تا عکس ازش میزارم. این عکسا از نو جوانی تا جوونیشه. عکس دوران نوزادیشو ندارم. آخه اون موقع تو یتیم خونه بود بعد من اونو به فرزندی قبول کردم ازاون به بعد ازش عکس دارم میزارم ببینید ولی توروخدا به مرغاتون نشون ندینا میترسم عاشقش بشن بعد من چیکار کنم؟ 

نگاش کن چه تپله  جناب لالا تشریف داره  آخیی چه مظلومه  کیه منو نگاه میکنه؟ چیزی نیست بخورم

                                        سلام میشه منو به مرغاتون معرفی کنید؟    

خوب از جوجه بگذریم که سخن ساناز خوش تر است                                                        اینو واسه خاطر نیما نوشتم . نیما جون بدون که خدا هیچ وقت بنده هاشو تنها نمیزاره اینو که الان میخوام بزارم متن رو میگم قبلاْ تو وبلاگ قبلیم گفته بودم ولی بازم میگم آخه، آخر حرفه داروسازی قبول نشدی فدای سرت اشکال نداره مگه بده دامپزشکی؟ منم یه دکتر مفتی پیدا کردم واسه جوجیم دیگه هر وقت مریض بشه میارمش پیش عمو نیماش جوجیمم سلام رسوند گفت عمو نیما جون جیک جیک، ناراحت نباش حالا منم مثل آبجی ساناز دکتر شخصی پیدا کردم جیک جیک

رد پايي  بر روي شن ها

         ديشب رويايي داشتم

         خواب ديدم روي شنها راه مي رفتم

         همراه با خود خداوند

         و بر روي پرده شب 

         تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلم ديدم

         همانطور که به گذشته ام نگاه مي کردم

         روز به روز زندگيم را

         دو رد پا روي پرده ظاهر گرديد

         يکي مال من ، يکي مال خداوند

         راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت

         آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم

         در بعضي جاها فقط يک رد پا بود

         اتفاقاً ، آن محل هامطابق سخت ترين روز هاي زندگيم بود

         روزهايي با بزرگترين رنجها ، دردها ، ترسها و ....

         آنگاه از او پرسيدم :

         خداوندا تو گفتي که در تمام ايام زندگيم همراه من هستي 

         و من پذيرفتم که با تو زندگي کنم

        حال چرا مرا در اين مواقع سخت تنها گذاشتي؟

         خداوند گفت :

         اي بنده من ، من به قول خود عمل کردم و ترا هرگز تنها نگذتشتم .

         آن رد پاها رد پاي من است که ديدي 

         و در آن زمان من ترا بر دوش خود حمل مي کردم.

 


آقا مسعود تو هم اینو داشته باش خدا همیشه با ماست حتی وقتی ما فکر می کنیم تنهامون گذاشته و دیگه مارو فراموش کرده!

خووووووووووووب دیگه من برم وراجی بسه                                                            راااااااااااااااستی داشت یادم میرفتا  وایسین یه چیز دیگه یه وصیت از طرف من به همه برو بچ وبلاگیو غیر وبلاگیو دوستو آشنا و غریبه و خلاصه همه اونایی که اینجا میان و حالا چه منو میشناسن چه نمیشناسن. امروز تو وبلاگ مسلم رفته بودم بچم تازه آپ کرده شما هم برید ببینید دیدم وصیت نامه فریدون فروغی رو گذاشته خوندم خیلی خوشم اومد بعد یادم اومد منم همچین تصمیمی داشتم ولی از بسکه سرم شلوغه یادم رفته بود بگم خوب حالا هم دیر نشده هنوز که هستم سر مرگنده
خواستم بگم دور از جونم دور از جونم بلا به دور خدای نکرده خدای نکرده زبونم لال گرگای خیابونا به جام دشمنام به جام اگه یه روز افتادم تلپی مثل جوجیهام خدا بیامرزتشون افتادمو نفسای آخرو کشیدم بازم میگم دور از جونم هر چی خواستین رو مزارم بنویسین ولی اینو یادتون نره اینو حتماً بنویسین

تا که بوديم نبوديم کسي
         کشت ما را غم بي هم نفسي
    حال برفتيم و همه يار شدند
    خفته ايم و همه بيدار شدند
 قدر آيينه بدانيد چه هست
               نه در آن وقت که افتاد و شکست !
                                                                                   ..شکست..

داشتم این مطلبو میفرستادم واسه آپ که داداشم اومد گفت ساناز یه کیس مناسب واسه جوجیت پیدا کردم. گفتم جدددی؟ گفت اره .ازش پرسیدم حالا والده گرامیشون کی باشن ؟ گفت بچه خواهر( خواهر دوست داداشمم یه جوجه از روستا واسش آوردن بزرگ کرده حالا اینقدش شده به مرحله ازدواج رسیده ) یکی از دوستامه خلاصه رفتیم تحقیق کردیم فهمیدم (البته از داداشیم پرسیدم) دیدم مرغه محلیه تازشم از جوجی خروس من بزرگتره. حالا اگه بخوایم این تفاوت سن رو در نظر نگیریم از نظر سطح طبقاتی کلی با هم فرق میکنن. جوجه من کارخونه ایه ولی اون یه مرغ محلیه ( تو روستا دنیا اومده بعد اومده شهر ) جوجه من از تو کارخونه با پیشرفته ترین دستگاها و پیشرفته ترین تکنولوژی روز دنیا به دنیا اومده خلاصه این شد که ما قبول نکردیم گفتیم می ترسیم هنوز زندگیشونو شروع نکرده کارشون به اتحادیه مرغ و خروسداران  بکشه

اینم از جوجی ما.

من دیگه واقعاً دیگه برم اگه بزاری تا فردا حرف واسه گفتن دارم
بباااااااااااااای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1384ساعت 23:2  توسط ساناز  | 

...بخونید ببینید این مدت نبودم چه خبر بوده...

سلام به داداش و آبجی های گل خودم بابا من نوکر همتونم خیلی چاکریم 

یه چند نفری بودن اومدن اینجا بیچاره ها گیج شده بودن توش مونده بودن که چی شده ؟! نمیدونستن این وبلاگ منه یا نوشی! تا چند روز پیش که میومدن وبلاگ مال من بود و من مینوشتم با یه قیافه دیگه ولی حالا! وای چرا اینجوری شده؟!
حالا واستون میگم جریان چی بوده.
یکی از این روزای خدا من طبق معمول درگیر چت و وبگردی بودم که یهو یکی از دوستان که چه عرض کنم یکی از بچه پرروهای روزگار اومد پی ام داد این بچه پررو آشناست غریبه نیست یعنی من میشناسمش شما نمیشناسینش آخه وبلاگ نویس نیست. این آقای به ظاهر محترم اومد پی ام داد گفت ساناز تو حق نداری دیگه وب بنویسی یا بخوای با این بچه سوسولای بیخود چت کنی و حرفای چرتو پرت دیگه که جاش نیست بگم. منم بهش گفتم به تو هیچ ربطی نداره تا جایی که بحث بالا گرفت وبه داداشم کشید بقیش بماند فقط به نیکا (جوووووووونم گفتم)  داستانو واسه این کوتاه گفتم که عمومی نبود 
خلاصه خیلی عصبی شدم سیستم رو خاموش کردم رفتم خوابیدم ولی خوابم نمی برد بلند شدم اومدم سیستم رو روشن کردم کانکت شدم بلاگفا رو باز کردم یوزر و پسورد رو زدم و بعد زدم حذف وبلاگ! به همین راحتی که گفتم !بعدشم اینقدر گریه کردم که اگه مامانم نیمده بود خفه شده بودم  حالا نیکا داشت می مرد از خوشحالی آره اون الاق منو بیچاره کرده بود هی میومد تو وبلاگ من هرچی تو دهنش در میومد به بچه ها میگفت من از این تعجب میکردم که چرا این چیزا رو نمیره تو وبلاگای بچه ها خودشون بگه  منم مجبور بودم همیشه باشم تا بتونم کامنتاشو پاک کنمدیگه خسته شده بودم منم اومدم به همین راحتی که گفتم حذفش کردم

خلااااصه
این بچه ها هم نامردی نکردن هر کدوم یه چیزی بهم گفتن بهشون حق میدم آخه دلیل کارمو نمیدونستن بی خیال، همتونو دوس دارم اینو میذارم به حساب دوستیمون  قوربونتون بشم من
خوب داشتم میگفتم،هنوز سه چار روز نشده بود که دیدم وبلاگم اومده سر جاشداشتم خل میشدم! گفتم من که حذفش کرده بودم یهو چی شد؟! خوندم دیدم توش نوشته (همون پست اولی رو بخونین، اون پایین رو نگاه کنین ) هر چی فکر کردم نفهمیدم کار کیه ؟به اون الاقه هم شک نکنید چون آخه اون این چیزا رو حالیش نیست! نمیدونم والا شایدم کار اون باشه!
به هر حال خیلی جا خوردم، خیلی ناراحت شدم که چرا این کارو کرده طرف. منم بهش توپیدم ولی بعد پشیمون شدم دلم به حالش سوخت (که آتیش بگیره این دل من )گفتم بیچاره گناه داره اومده یه کاری کنه من خوشحال شم این نامردیه بخوام باهاش اینجوری حرف بزنم.همین موقع نیما اومد جریانو گفتم نیما هم شروع کرد کاراگاه بازی همه کارایی رو که میگفت من مثل این همکار پوارو بود انجام میدادم  اونم شده بود مستر پوارو آخه میدونین ما یه مشکل بزرگ داشتیم (البته از نظر خودمون ) پسورد نداشتیم میخواستیم پسورد رو گیر بیاریم غافل از اینکه وقتی وبلاگ میسازی پسورد و یوزر نیم میره تو ایمیلی که دادی بهش اینو وقتی به مخ کله گنجشکی من خطور کرد که نوشی اومد بهش گفتمقضیه اینجوریه ولی ما پسورد نداریم! اون گفت کاری نداره که برو بزن فورگت پسورد اونجا بود که نمی دونم چی شد به مخم اومد که پسورد میره تو اون ایمیل ایمیل هم که همون طرف که وبلاگو زده بود گفته بود ایمیل خودتو دادم اینقدر ما خندیدیم گفتیم بابا از بسکه این مخارو آک گذاشتیم اینجوری میشه دیگه نتیجش اینه .من که هنوز قصد نوشتن نداشتم.
نوشی پس رو ازم گرفت گفت من میرم یه نیم ساعت دیگه میام. نوشی که برگشت گفت ساناز برو وبتو یه سر بزن گفتم باشه رفتم دیدم وااااااااااااااااااااااااااااینوشی یه قالب واسم دورست کرده گذاشته به خدا بازم نمیخواستم بنویسم ولی گفت اگه رفتی نه من نه تو منم گفتم یه کاریش میکنم. اولین پستم خودش نوشت گفت بعدی رو خودت بنویس منم به خاطر گل روی نوشی و نیکا و نیما و اشکان و سعید (فاکتور میگیرم اینجا خیلی سعید داریم) بقیه بچه ها که اگه بخوام اسم بیارم اوووووووووووووووو اینجا میشه دفتر اسم مال ثبت احوال نوشتم از همه اونایی که این مدت بهم لطف داشتن چه اونا که این کار منو واسه جلب توجه می دونستن چه بقیه که از رو صمیمیت و مهربونی خودشون بود تشکر میکنم ممنون همتون هستم خیلی دوستون دارم
راستی این جوجه منم که میگین ازش بنویس بابا بیخیال. اینجا دیگه به این قالبه نمیخوره توش بخوام جوجه بازی کنم
فقط میگم جوجم اون روز سرما خورده بود بردمش دکتر واسش دارو نوشت دادم خورد حالا بهتر شده ولی هنوز از بینیش آب میادزشته بخوام دیگه ازش اینجا بنویسم میترسم یه وقط خاطر خواه ماطر خواه پیدا کنه آخه جوجم واسه خودش دیگه مردی شده باید کمکم واسش به فکر باشم ماشالا تاج در اورده
خوب من برم دیگه بازم از همتون ممنونم

راستی یه چیز دیگه وقتی داشتم این پستو مینوشتم تو یه برگ تقویم مینوشتم  بعد تو برگه یه شعر بود خوشم اومد ازش منم واسه شما نوشتمش

ای وای بر آن دل که درو سوزی نیست

سود ا زده مهر دلفروزی نیست

روزی که تو بی باده بسر خواهی برد

ضایع تر از آن روز ترا روزی نیست

 

 

اینجا هم از نیکای مهربونم آبجیه گلم معذرت می خوام منو ببخش شرمندتم به خدا قصد توهین نداشتم

نیکا مثل آبجیم دوست دارم آخه خودت که میدونی آبجی ندارم تو جای آبجی منی به خدا شرمندتم

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1384ساعت 1:59  توسط ساناز  | 

::.امشب اما ....... یاد آن شب .::

 
 یاد آن شب زیر باران کوچه ای تاریک و نمناک
دستهایم سرد و خاموش چشم هایت مست و بی باک
گرم از هرم نگاهت می شدم آرام آرام
 
وای بر من !!  مرغ قلبم باز هم افتاد در دام
یاد آن شب مست بودیم ، فارغ از اندوه دنیا
قصه می گفتی برایم
قصه یک عشق زیبا
زیر نور ماه آن شب در سکوتی پر هیاهو
بی تمنای دل من هدیه دادی قلب خود را !
امشب اما اشک آرام گونه ام را می نوازد
یاد آن ایام شیرین سینه ام را می گدازد
بر گریزان است اینجا در هوای سرد قلبم
مانده دل در این شب سرد کز غم هجرت چه سازد
هستی اما چون پرستو پر ز شوق پر کشیدن
عشق من چون کوه و قلبت پر ز سودای پریدن
من سراپای وجودم اشتیاق گنگ و مبهم
در نگاه تو ولیکن عزم رفتن هست روشن

خوب می دانم عزیزم می گریزی از نگاهم
من هم از تو می گریزم شام تاریکیست امشب!
سینه ام آبستن بغض رو! سبکبار ودل آرام
رو که تنها اشک ریزم

 

" خدا کنه هر شب بارونی باشه "

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1384ساعت 3:36  توسط ساناز  | 

::.ما هيچوقت در اين زندگي صاحب چيزي نيستيم و هيچ وقت چيزي از دست نمي دهيم.::

 
مدتهاست که بدون تو جايي نمي روم . تو را با خود به ساده ترين مخفيگاه هاي
ممکن مي برم . تو را در شاديم مخفي مي کنم . مثل يک نامه عاشقانه در روز
 روشن. شادي پر ارزش ترين و کم ارزش ترين ماده در دنياست . تنها کودکان
 آن را مي بينند . کودکان قديس ها و سگ هاي ولگرد و تو،تو شادي را درحين
پروازش به دام مي اندازي و بعد در همان لحظه آزادش مي کني. کاري جز اين
نمي توان با آن کرد و تو مي خندي. در برابراين شکوهي که اهدا شده،شکوهي
که دريافت شده مي خندي . حظ و فيض هميشه با قيمتي گزاف به دست مي آيند.
شادي بي نهايت تنها با شهامت بي نهايت به دست مي ايد . من شهامت  تو را  
در
خنده ات مي شنيدم عشقي چنان قوي  به زندگي  که حتي زندگي هم  نمي توانست
آنرا تيره کند. براي از دست دادن چيزي  بايد اول صاحب آن بود ما هيچوقت  در
اين زندگي صاحب چيزي نيستيم وهيچ وقت چيزي ازدست نمي دهيم دراين زندگي
فقط بايد آواز خواند
 بايد با غبار روان هاي عاشق مان از ته گلو،از ته دل،ازته مغز، از ته روح آواز بخوانيم .

 

 تقدیم به ..... ساناز خوبم!!! امضا:

 (نوشین. یه دیوونه!) از پست بعدی خودش نوشته دیگه!

 
::.ساناز لوس نشو.::
 
رفتی منم می رم و فقط همین

خودت می دونی!!

               امضا:نوشین (یه دیوونه)

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1384ساعت 3:33  توسط ساناز  | 

دوست دارم:*

سلام ساناز بیا اینم وبلاگت من شرمندتم

نمی خواستم اینجوری بشه

بازم بنویس

ایمیل هم همون قبلی گذاشتم واست هرکدومو نخواستی تغییر بده  

این همون قالبیه که میگفتی میخوام قالبمو عوض کنم اینو بزارم

میخواستی یه قالب مشکی داشته باشی منم واست اینو گذاشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 23:43  توسط ساناز  |