والا یه مدته که خیلی این مخ ما مشغول تشریف داره. اینقده سرم شلوغه وخبر هست که نمیدونم کدومشو واستون بنویسم.
اول اونایی که می گفتن از جوجیت بنویس. بابا این جوجی ما بزرگ شده، یه خورده شیطونه اگه بفهمه اینجا این همه طرفدار داره دیگه نمیزاره پای سیستم بشینم همش میخواد بیاد خودش بخونه طرفداراش چی مگن . ولی از شوخی بگذریم دیگه این قالب به این جوجی بازی نمی خوره به خدا زشته
عیبه . من دیگه بزرگ شدم. اون مال کوچیکیهام بود
حالا واسه خاطر شما یه چند تا عکس ازش میزارم. این عکسا از نو جوانی تا جوونیشه. عکس دوران نوزادیشو ندارم. آخه اون موقع تو یتیم خونه بود بعد من اونو به فرزندی قبول کردم ازاون به بعد ازش عکس دارم میزارم ببینید ولی توروخدا به مرغاتون نشون ندینا میترسم عاشقش بشن بعد من چیکار کنم؟
نگاش کن چه تپله جناب لالا تشریف داره آخیی چه مظلومه کیه منو نگاه میکنه؟ چیزی نیست بخورم
سلام میشه منو به مرغاتون معرفی کنید؟
خوب از جوجه بگذریم که سخن ساناز خوش تر است
اینو واسه خاطر نیما نوشتم . نیما جون بدون که خدا هیچ وقت بنده هاشو تنها نمیزاره اینو که الان میخوام بزارم متن رو میگم قبلاْ تو وبلاگ قبلیم گفته بودم ولی بازم میگم آخه، آخر حرفه داروسازی قبول نشدی فدای سرت اشکال نداره مگه بده دامپزشکی؟ منم یه دکتر مفتی پیدا کردم واسه جوجیم دیگه هر وقت مریض بشه میارمش پیش عمو نیماش
جوجیمم سلام رسوند گفت عمو نیما جون جیک جیک، ناراحت نباش حالا منم مثل آبجی ساناز دکتر شخصی پیدا کردم جیک جیک ![]()
رد پايي بر روي شن ها
ديشب رويايي داشتم
خواب ديدم روي شنها راه مي رفتم
همراه با خود خداوند
و بر روي پرده شب
تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلم ديدم
همانطور که به گذشته ام نگاه مي کردم
روز به روز زندگيم را
دو رد پا روي پرده ظاهر گرديد
يکي مال من ، يکي مال خداوند
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت
آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم
در بعضي جاها فقط يک رد پا بود
اتفاقاً ، آن محل هامطابق سخت ترين روز هاي زندگيم بود
روزهايي با بزرگترين رنجها ، دردها ، ترسها و ....
آنگاه از او پرسيدم :
خداوندا تو گفتي که در تمام ايام زندگيم همراه من هستي
و من پذيرفتم که با تو زندگي کنم
حال چرا مرا در اين مواقع سخت تنها گذاشتي؟
خداوند گفت :
اي بنده من ، من به قول خود عمل کردم و ترا هرگز تنها نگذتشتم .
آن رد پاها رد پاي من است که ديدي
و در آن زمان من ترا بر دوش خود حمل مي کردم.
![]()
آقا مسعود تو هم اینو داشته باش خدا همیشه با ماست حتی وقتی ما فکر می کنیم تنهامون گذاشته و دیگه مارو فراموش کرده!
خووووووووووووب دیگه من برم وراجی بسه راااااااااااااااستی داشت یادم میرفتا وایسین یه چیز دیگه یه وصیت از طرف من به همه برو بچ وبلاگیو غیر وبلاگیو دوستو آشنا و غریبه و خلاصه همه اونایی که اینجا میان و حالا چه منو میشناسن چه نمیشناسن. امروز تو وبلاگ مسلم رفته بودم بچم تازه آپ کرده شما هم برید ببینید دیدم وصیت نامه فریدون فروغی رو گذاشته خوندم خیلی خوشم اومد بعد یادم اومد منم همچین تصمیمی داشتم ولی از بسکه سرم شلوغه
یادم رفته بود بگم خوب حالا هم دیر نشده هنوز که هستم سر مرگنده![]()
خواستم بگم دور از جونم دور از جونم بلا به دور خدای نکرده خدای نکرده زبونم لال گرگای خیابونا به جام دشمنام به جام اگه یه روز افتادم تلپی مثل جوجیهام خدا بیامرزتشون افتادمو نفسای آخرو کشیدم بازم میگم دور از جونم هر چی خواستین رو مزارم بنویسین ولی اینو یادتون نره اینو حتماً بنویسین
تا که بوديم نبوديم کسي
کشت ما را غم بي هم نفسي
حال برفتيم و همه يار شدند
خفته ايم و همه بيدار شدند
قدر آيينه بدانيد چه هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست !
..شکست..
داشتم این مطلبو میفرستادم واسه آپ که داداشم اومد گفت ساناز یه کیس مناسب واسه جوجیت پیدا کردم. گفتم جدددی؟ گفت اره .ازش پرسیدم حالا والده گرامیشون کی باشن ؟ گفت بچه خواهر( خواهر دوست داداشمم یه جوجه از روستا واسش آوردن بزرگ کرده حالا اینقدش شده به مرحله ازدواج رسیده ) یکی از دوستامه خلاصه رفتیم تحقیق کردیم فهمیدم (البته از داداشیم پرسیدم) دیدم مرغه محلیه تازشم از جوجی خروس من بزرگتره. حالا اگه بخوایم این تفاوت سن رو در نظر نگیریم از نظر سطح طبقاتی کلی با هم فرق میکنن. جوجه من کارخونه ایه ولی اون یه مرغ محلیه ( تو روستا دنیا اومده بعد اومده شهر ) جوجه من از تو کارخونه با پیشرفته ترین دستگاها و پیشرفته ترین تکنولوژی روز دنیا به دنیا اومده خلاصه این شد که ما قبول نکردیم گفتیم می ترسیم هنوز زندگیشونو شروع نکرده کارشون به اتحادیه مرغ و خروسداران بکشه![]()
اینم از جوجی ما.
من دیگه واقعاً دیگه برم اگه بزاری تا فردا حرف واسه گفتن دارم
بباااااااااااااای
