تبليغاتX
حرفهایی از جنس شیشه

حرفهایی از جنس شیشه

والا یه مدته که خیلی این مخ ما مشغول تشریف داره. اینقده سرم شلوغه وخبر هست که نمیدونم کدومشو واستون بنویسم.
اول اونایی که می گفتن از جوجیت بنویس. بابا این جوجی ما بزرگ شده، یه خورده شیطونه اگه بفهمه اینجا این همه طرفدار داره دیگه نمیزاره پای سیستم بشینم همش میخواد بیاد خودش بخونه طرفداراش چی مگن . ولی از شوخی بگذریم دیگه این قالب به این جوجی بازی نمی خوره به خدا زشته عیبه . من دیگه بزرگ شدم. اون مال کوچیکیهام بود حالا واسه خاطر شما یه چند تا عکس ازش میزارم. این عکسا از نو جوانی تا جوونیشه. عکس دوران نوزادیشو ندارم. آخه اون موقع تو یتیم خونه بود بعد من اونو به فرزندی قبول کردم ازاون به بعد ازش عکس دارم میزارم ببینید ولی توروخدا به مرغاتون نشون ندینا میترسم عاشقش بشن بعد من چیکار کنم؟ 

نگاش کن چه تپله  جناب لالا تشریف داره  آخیی چه مظلومه  کیه منو نگاه میکنه؟ چیزی نیست بخورم

                                        سلام میشه منو به مرغاتون معرفی کنید؟    

خوب از جوجه بگذریم که سخن ساناز خوش تر است                                                        اینو واسه خاطر نیما نوشتم . نیما جون بدون که خدا هیچ وقت بنده هاشو تنها نمیزاره اینو که الان میخوام بزارم متن رو میگم قبلاْ تو وبلاگ قبلیم گفته بودم ولی بازم میگم آخه، آخر حرفه داروسازی قبول نشدی فدای سرت اشکال نداره مگه بده دامپزشکی؟ منم یه دکتر مفتی پیدا کردم واسه جوجیم دیگه هر وقت مریض بشه میارمش پیش عمو نیماش جوجیمم سلام رسوند گفت عمو نیما جون جیک جیک، ناراحت نباش حالا منم مثل آبجی ساناز دکتر شخصی پیدا کردم جیک جیک

رد پايي  بر روي شن ها

         ديشب رويايي داشتم

         خواب ديدم روي شنها راه مي رفتم

         همراه با خود خداوند

         و بر روي پرده شب 

         تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلم ديدم

         همانطور که به گذشته ام نگاه مي کردم

         روز به روز زندگيم را

         دو رد پا روي پرده ظاهر گرديد

         يکي مال من ، يکي مال خداوند

         راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت

         آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم

         در بعضي جاها فقط يک رد پا بود

         اتفاقاً ، آن محل هامطابق سخت ترين روز هاي زندگيم بود

         روزهايي با بزرگترين رنجها ، دردها ، ترسها و ....

         آنگاه از او پرسيدم :

         خداوندا تو گفتي که در تمام ايام زندگيم همراه من هستي 

         و من پذيرفتم که با تو زندگي کنم

        حال چرا مرا در اين مواقع سخت تنها گذاشتي؟

         خداوند گفت :

         اي بنده من ، من به قول خود عمل کردم و ترا هرگز تنها نگذتشتم .

         آن رد پاها رد پاي من است که ديدي 

         و در آن زمان من ترا بر دوش خود حمل مي کردم.

 


آقا مسعود تو هم اینو داشته باش خدا همیشه با ماست حتی وقتی ما فکر می کنیم تنهامون گذاشته و دیگه مارو فراموش کرده!

خووووووووووووب دیگه من برم وراجی بسه                                                            راااااااااااااااستی داشت یادم میرفتا  وایسین یه چیز دیگه یه وصیت از طرف من به همه برو بچ وبلاگیو غیر وبلاگیو دوستو آشنا و غریبه و خلاصه همه اونایی که اینجا میان و حالا چه منو میشناسن چه نمیشناسن. امروز تو وبلاگ مسلم رفته بودم بچم تازه آپ کرده شما هم برید ببینید دیدم وصیت نامه فریدون فروغی رو گذاشته خوندم خیلی خوشم اومد بعد یادم اومد منم همچین تصمیمی داشتم ولی از بسکه سرم شلوغه یادم رفته بود بگم خوب حالا هم دیر نشده هنوز که هستم سر مرگنده
خواستم بگم دور از جونم دور از جونم بلا به دور خدای نکرده خدای نکرده زبونم لال گرگای خیابونا به جام دشمنام به جام اگه یه روز افتادم تلپی مثل جوجیهام خدا بیامرزتشون افتادمو نفسای آخرو کشیدم بازم میگم دور از جونم هر چی خواستین رو مزارم بنویسین ولی اینو یادتون نره اینو حتماً بنویسین

تا که بوديم نبوديم کسي
         کشت ما را غم بي هم نفسي
    حال برفتيم و همه يار شدند
    خفته ايم و همه بيدار شدند
 قدر آيينه بدانيد چه هست
               نه در آن وقت که افتاد و شکست !
                                                                                   ..شکست..

داشتم این مطلبو میفرستادم واسه آپ که داداشم اومد گفت ساناز یه کیس مناسب واسه جوجیت پیدا کردم. گفتم جدددی؟ گفت اره .ازش پرسیدم حالا والده گرامیشون کی باشن ؟ گفت بچه خواهر( خواهر دوست داداشمم یه جوجه از روستا واسش آوردن بزرگ کرده حالا اینقدش شده به مرحله ازدواج رسیده ) یکی از دوستامه خلاصه رفتیم تحقیق کردیم فهمیدم (البته از داداشیم پرسیدم) دیدم مرغه محلیه تازشم از جوجی خروس من بزرگتره. حالا اگه بخوایم این تفاوت سن رو در نظر نگیریم از نظر سطح طبقاتی کلی با هم فرق میکنن. جوجه من کارخونه ایه ولی اون یه مرغ محلیه ( تو روستا دنیا اومده بعد اومده شهر ) جوجه من از تو کارخونه با پیشرفته ترین دستگاها و پیشرفته ترین تکنولوژی روز دنیا به دنیا اومده خلاصه این شد که ما قبول نکردیم گفتیم می ترسیم هنوز زندگیشونو شروع نکرده کارشون به اتحادیه مرغ و خروسداران  بکشه

اینم از جوجی ما.

من دیگه واقعاً دیگه برم اگه بزاری تا فردا حرف واسه گفتن دارم
بباااااااااااااای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1384ساعت 23:2  توسط ساناز  | 

...بخونید ببینید این مدت نبودم چه خبر بوده...

سلام به داداش و آبجی های گل خودم بابا من نوکر همتونم خیلی چاکریم 

یه چند نفری بودن اومدن اینجا بیچاره ها گیج شده بودن توش مونده بودن که چی شده ؟! نمیدونستن این وبلاگ منه یا نوشی! تا چند روز پیش که میومدن وبلاگ مال من بود و من مینوشتم با یه قیافه دیگه ولی حالا! وای چرا اینجوری شده؟!
حالا واستون میگم جریان چی بوده.
یکی از این روزای خدا من طبق معمول درگیر چت و وبگردی بودم که یهو یکی از دوستان که چه عرض کنم یکی از بچه پرروهای روزگار اومد پی ام داد این بچه پررو آشناست غریبه نیست یعنی من میشناسمش شما نمیشناسینش آخه وبلاگ نویس نیست. این آقای به ظاهر محترم اومد پی ام داد گفت ساناز تو حق نداری دیگه وب بنویسی یا بخوای با این بچه سوسولای بیخود چت کنی و حرفای چرتو پرت دیگه که جاش نیست بگم. منم بهش گفتم به تو هیچ ربطی نداره تا جایی که بحث بالا گرفت وبه داداشم کشید بقیش بماند فقط به نیکا (جوووووووونم گفتم)  داستانو واسه این کوتاه گفتم که عمومی نبود 
خلاصه خیلی عصبی شدم سیستم رو خاموش کردم رفتم خوابیدم ولی خوابم نمی برد بلند شدم اومدم سیستم رو روشن کردم کانکت شدم بلاگفا رو باز کردم یوزر و پسورد رو زدم و بعد زدم حذف وبلاگ! به همین راحتی که گفتم !بعدشم اینقدر گریه کردم که اگه مامانم نیمده بود خفه شده بودم  حالا نیکا داشت می مرد از خوشحالی آره اون الاق منو بیچاره کرده بود هی میومد تو وبلاگ من هرچی تو دهنش در میومد به بچه ها میگفت من از این تعجب میکردم که چرا این چیزا رو نمیره تو وبلاگای بچه ها خودشون بگه  منم مجبور بودم همیشه باشم تا بتونم کامنتاشو پاک کنمدیگه خسته شده بودم منم اومدم به همین راحتی که گفتم حذفش کردم

خلااااصه
این بچه ها هم نامردی نکردن هر کدوم یه چیزی بهم گفتن بهشون حق میدم آخه دلیل کارمو نمیدونستن بی خیال، همتونو دوس دارم اینو میذارم به حساب دوستیمون  قوربونتون بشم من
خوب داشتم میگفتم،هنوز سه چار روز نشده بود که دیدم وبلاگم اومده سر جاشداشتم خل میشدم! گفتم من که حذفش کرده بودم یهو چی شد؟! خوندم دیدم توش نوشته (همون پست اولی رو بخونین، اون پایین رو نگاه کنین ) هر چی فکر کردم نفهمیدم کار کیه ؟به اون الاقه هم شک نکنید چون آخه اون این چیزا رو حالیش نیست! نمیدونم والا شایدم کار اون باشه!
به هر حال خیلی جا خوردم، خیلی ناراحت شدم که چرا این کارو کرده طرف. منم بهش توپیدم ولی بعد پشیمون شدم دلم به حالش سوخت (که آتیش بگیره این دل من )گفتم بیچاره گناه داره اومده یه کاری کنه من خوشحال شم این نامردیه بخوام باهاش اینجوری حرف بزنم.همین موقع نیما اومد جریانو گفتم نیما هم شروع کرد کاراگاه بازی همه کارایی رو که میگفت من مثل این همکار پوارو بود انجام میدادم  اونم شده بود مستر پوارو آخه میدونین ما یه مشکل بزرگ داشتیم (البته از نظر خودمون ) پسورد نداشتیم میخواستیم پسورد رو گیر بیاریم غافل از اینکه وقتی وبلاگ میسازی پسورد و یوزر نیم میره تو ایمیلی که دادی بهش اینو وقتی به مخ کله گنجشکی من خطور کرد که نوشی اومد بهش گفتمقضیه اینجوریه ولی ما پسورد نداریم! اون گفت کاری نداره که برو بزن فورگت پسورد اونجا بود که نمی دونم چی شد به مخم اومد که پسورد میره تو اون ایمیل ایمیل هم که همون طرف که وبلاگو زده بود گفته بود ایمیل خودتو دادم اینقدر ما خندیدیم گفتیم بابا از بسکه این مخارو آک گذاشتیم اینجوری میشه دیگه نتیجش اینه .من که هنوز قصد نوشتن نداشتم.
نوشی پس رو ازم گرفت گفت من میرم یه نیم ساعت دیگه میام. نوشی که برگشت گفت ساناز برو وبتو یه سر بزن گفتم باشه رفتم دیدم وااااااااااااااااااااااااااااینوشی یه قالب واسم دورست کرده گذاشته به خدا بازم نمیخواستم بنویسم ولی گفت اگه رفتی نه من نه تو منم گفتم یه کاریش میکنم. اولین پستم خودش نوشت گفت بعدی رو خودت بنویس منم به خاطر گل روی نوشی و نیکا و نیما و اشکان و سعید (فاکتور میگیرم اینجا خیلی سعید داریم) بقیه بچه ها که اگه بخوام اسم بیارم اوووووووووووووووو اینجا میشه دفتر اسم مال ثبت احوال نوشتم از همه اونایی که این مدت بهم لطف داشتن چه اونا که این کار منو واسه جلب توجه می دونستن چه بقیه که از رو صمیمیت و مهربونی خودشون بود تشکر میکنم ممنون همتون هستم خیلی دوستون دارم
راستی این جوجه منم که میگین ازش بنویس بابا بیخیال. اینجا دیگه به این قالبه نمیخوره توش بخوام جوجه بازی کنم
فقط میگم جوجم اون روز سرما خورده بود بردمش دکتر واسش دارو نوشت دادم خورد حالا بهتر شده ولی هنوز از بینیش آب میادزشته بخوام دیگه ازش اینجا بنویسم میترسم یه وقط خاطر خواه ماطر خواه پیدا کنه آخه جوجم واسه خودش دیگه مردی شده باید کمکم واسش به فکر باشم ماشالا تاج در اورده
خوب من برم دیگه بازم از همتون ممنونم

راستی یه چیز دیگه وقتی داشتم این پستو مینوشتم تو یه برگ تقویم مینوشتم  بعد تو برگه یه شعر بود خوشم اومد ازش منم واسه شما نوشتمش

ای وای بر آن دل که درو سوزی نیست

سود ا زده مهر دلفروزی نیست

روزی که تو بی باده بسر خواهی برد

ضایع تر از آن روز ترا روزی نیست

 

 

اینجا هم از نیکای مهربونم آبجیه گلم معذرت می خوام منو ببخش شرمندتم به خدا قصد توهین نداشتم

نیکا مثل آبجیم دوست دارم آخه خودت که میدونی آبجی ندارم تو جای آبجی منی به خدا شرمندتم

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1384ساعت 1:59  توسط ساناز  |