بدون شرح! هر چی خواستین عنوانش بزارین:دی
سلام به همه بر و بچ. خوبین همه؟ اصلاً به من چه مگه من دکترم؟!![]()
من که خوبم. من خوب باشم شما ها هم خوبین دیگه
جاتون خالی این چند وقته که نبودم خیلی خوش گذشت. تو این مدت با آدمای بیشتری و متفاوتی آشنا شدم. ماهیت خیلی از بچه ها برام روشن شد. من تو این مدت فهمیدم که هیچ وقت ظاهر افراد و نوع نوشته هاشون ملاک بر شناختنشون نیس. چه بسا بعضی ها که ظاهر و قلمی آروم و صمیمی دارن درونشون چیزی شبیه طوفان غوغا میکنه و بر عکس کسانی هستن که ظاهری طوفانی و جنگ طلب دارن ولی وقتی باهاشون دمخور میشی میبینی که خیلی ساده تر و بی ریاه تر از اونایی هستن که ظاهرشون حکایت صمیمی بودنشونو میده.(البته در مورد همه صادق نیستا) چه خوب بود این مدت که هیچ حرفی نمیزدم وفقط گوش میکردم حرفاتونو میشنیدم بعضی وقتا یه چیز میگفتم ولی در کل خیلی ساکت تر از قبل بودم. سعی کردم این مدت فقط گوش کنم. اینجوری بود که شناختمتون بیشتر درکتون کردم. بیشتر دوستون داشتم و دارم
اونقد بهم خوش گذشت که دلم میخواد بازم برم تعطیلات
دلم واسه همتون خیلی تنگ شده بود این مدت. مخصوصاً نیکا، نوشین، سونیا، نیما![]()
![]()
خووووووووب حالا بریم سر روال قبلی![]()
دیروز با بچه ها رفتیم سینما، فیلم خیلی دور خیلی نزدیک. این بچه ها که میگم بچه، بچه نیستنا همشون 22 به بالا هستم اینجا فقط من بچم 20 هستم
یکیش سانازه یکی دیگه یلدا یکی دیگشونم شکوفه یاس. آی نبودین که بخندین، خیلی خوش گذشت، جای همتون گل منگلی
. قابل توجه بعضیها این دفعه کسی رودور نزدم
دیر کردم ولی خوب اون دلیل داشت که واسشون تعریف کردم اینقده خندیدیم که نگو. ساناز میخواست اون اتفاقوکه باعث شد دیر برسم سر قرار بنوسه ها ولی خوب من گفتم ننویس اگه نوشتی میکشمت
میخواست آبرو منو قلقلک بده
خلاصه رفتیم تو نشستیم یهو باز این ساناز و شکوفه یاس غیبشون زد. به یلدا گفتم باز اینا معلوم نیس کجا رفتن! خدا داند ما که ندانیم
بعد کلی وقت تشریف مبارکشونو آوردن فیلم که شروع شد همه ساکت بودن یهو دیدم صدای فین فین از بغل دستم میاد
نگاه کردم دیدم شکو داره گریه میکنه یهو صدای فین یلدا هم در اومد وااااااای سانازم از اون ور هی میگفت فیییین
من که مرده بودم از خنده گفتم بابا هنوز که شروع نشده اینا به چی گریه میکنن؟(تفکر) فیلم رفت جاهای حساس اینجا بود که فین خودمم در اومد![]()
فیلمش قشنگ بودا ولی خوب بد تموم شد حالم گرفت اصلاً نفهمیدم پسره میمیره یا نه؟
فک کنم نمیره شایدم بمیره ! اصلاً به من چه من تا اونجا که فیلم میسازن فک میکنم بیشترش با خودشونه من حوصله ندارم فکر کنم
وقتی از سالن اومدیم بیرون دیدم همه به هم میگن وای تو گریه کردی؟
قیافه همه دیدنی بود همه چشا باد کرده بود از گریه.اینقد که اینا گریه کردن گریه نداشت فیلمه !ساناز میگفت من یه دستمال گوله کرده بودم، تا اشکم میخواست بیاد میکردم تو چشم که اشکم بیرون نیاد
شکوفه هم که همه دستمالا رو تموم کرده بود یلدا هم که فک کنم با چادرش اشکاشو پاک کرده بود
آخه دستش دستمال ندیدم
خودمم که تا این اشکه میومد با انگشتم تو همون چشم پاکش میکردم اجازه نمیدادم بیاد آخه بعدش می خواستم برم جایی گفتم زشته قیافم اشکالو باشه برم نمیگن دختره چش بوده چرا گریه کرده؟
خلاصه ما از همون سینما پیاده راه افتادیم رفتیم تا جایی که من کلاس داشتم ( میدون امام) شما ها بلد نیستین فقط بوشهری ها میدونن
تو راه واسه فردامون که قرار بود با بچه های وبلاگی بریم کنار دریا برنامه ریزی کردیم قرار شد من شیرینی با موز بخرم با خودم بیارم اونجا. حالا بگذریم واسه پول دادن چه قد خندیدیم
خلاصه ما خدافظی کردیم رفتیم سر کلاسمون اونا هم رفتن خونشون .
حالا جریان امروزو که رفتیم پارک شغاب و با کیا رفتیم و چند نفر از اونا رو من قبلاً میشناختم یا خودشونو یا یکی از اقوامشونو نمیگم باشه واسه بعد. ولی خوب، تا حالا همدیگرو ندیده بودیم با هم کلی آشنا شدیم درکل خیلی خوش گذشت دفعه دیگه تعریف میکنم تو آپ بعدی اگه شد اگه هم نه که هیچ فقط میگم اینجا سعادت آشنایی با یه آقایی که خیلی هم واسه من و همه بجه ها محترم هستند رو پیدا کردم،جناب آقای صغیری
. خیلی راجبشون شنیده بودم دوس داشتم ببینمشون که حالا این سعادت نصیبم شد.با خیلی از بچه های وبلاگ نویس بوشهری هم آشنا شدم. خیلی خوشحالم که دوستایی مثل شما رو پیدا کردم
آخر سر هم یه عکس دسته جمعی گرفتیم یادگاری بمونه از این روز![]()
اینم واسه این آپ. واسه اونایی که میگفتن ساناز بعد این همه مدت اومدی فقط همین؟! بیا اینم آپ طولانی ولی هر کی نخونه با من طرفه ها، گفته باشم ![]()
حال جوجمم خوبه سلام میرسونه![]()
تا بعد ببای ![]()
![]()
***راستی هر کی میخواد من لینکش کنم لینکشو با عنوانش تو قسمت نظرا بگه من لینکش کنم آخه قبلاً چند نفر خواسته بودن لینکشون کنم چون وبلاگ تعطیل بود ترتیب اثر داده نشد![]()
