تبليغاتX
حرفهایی از جنس شیشه

حرفهایی از جنس شیشه

تا وقت دارم واستون حرف بزنم :دی

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام حالا چرا داد می زنم
خوبین شما؟ خوش میگذره؟ چه خبرا؟ منو نمی بینین خوشحالین؟ چاق و چله این؟ دیگه از دستم راحت شدین نهههههههههه؟
این روزا اتفاقای زیادی افتاد که من نمی دونم کدومشونو براتون بگم می خوام تا کد فوروارد رو برداشتم همه حرفای این چند روز و اتفاقاشو براتون بگم آخه می دونین می ترسم این همایش برگزار بشه بعد اون من بازم باید اون کدو بزارم دیگه نبینمتون بعد این حرفا عقده بشه رو دلم بعد مث اون دفعه بیام باهاتون دعوا کنم و خشن بشم
خووووووووووب اول اینکه این شعر رو بزارم که عقده نشه اینو خیلی دوس دارم از اولای پست این وبلاگم می خواستم اینو بزارم که خاطرش برام بمونه ولی نشد با این شعر خیلی خاطره ها دارم هی جووونی کجایی

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت...
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه به عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم .. نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

خوب حالا یه چیز دیگه
آهان آخرین ورژن عکس جوجیمببینید چه بزرگ شده ماشالا ماشالا زبونشم باز شده اذون میگه اونم چه اذونی صبح ساعت 9 ضهر ساعت 11 عصر هم دیگه ساعتش قاتی میشه هر وقت بیکار میشه چیزی واسه خوردن نداره اذون میگه اون دفعه بابام کردش تو کوچه که بره با دوستاش بازی کنه اینقده این ترسیده بود که تا بابام میذاشتش تو کوچه جیغ میزد میومد تو خونه بیچاره به کوچه گردی عادت نداره بچه خوبیه با ادبه خیالم راحته ازش نمیره دنبال مرغای مردم


خووووووووب دیگه چی می خواستم بگم؟
آهان یادم ویومدوبلاگم تو مرحله اول فعلاً قبول شده یعنی پذیرفته شده هم از نظر محتوی هم از نظر قالب تازه خودشون می گفتن یه متن تو وبلاگ من دیدن (احتمالاً وبلاگ من بوده آخه مطمین نبودن) می خوان من برم تو اون همایشه بخونم! والا ما رو چه به این کارا؟ گفتم بابا بی خیال اصلاً فک کنم اشتباه کردنمال من نبیده اون متنه


دیگه دیگه دیگه اهاااااااااااااااااااان

روز سه شنبه همین دیروز منو داداشم ظهر بود کلاس داشتیم آماده شدیم بعد تلفن کردیم تاکسی سرویس که بریم دانشگاه (اسم تاکسی سرویس رو نمیگم بنا به دلایل مسخره نکردن اون افراد ) خوب داشتم می گفتم تاکسی سرویس اومد زود هم اومد :
بیق بیق بیق
داداش اومد بدو بیا
خوب برو درو باز کن تا نرفته
باشه تو هم زود بیا
آقا من رفتم درو باز کردم سلام کردم در ماشینو باز کردم کلاسورمو گذاشتم یهو بابام صدام کرد به رانندهه گفتم ببخشید چند لحظه، رفتم ببینم بابام چی میگه بعد که اومدم داداشمم اماده بود اومده بود دوتامون اومدیم دم در در حیاطو بستیم که بریم سوار شیم. من دیدم ماشینه داره یواش یواش میره خوب فک کردم داه میره جولو که را واسه اون ماشین جلویشش باز شه که می خواس رد شه همینجور منو داداشم داشتیم نگاش می ردیم یهو دیدیم نه! ماشینه رفت! داداشم گفت مگه این نبود؟! گفتم چرا! گفت خوب چرا رفت؟ نکنه اشتباهی گرفتی؟
گفتم نه بابا خودش بود! یهو یادم اومد که کلاسورم تو ماشینشه گفتم واااااای کلاسورمم با خودش برد داداشم خندید گفت یارو چه قده گیجه! نمیدونه مسافر تو ماشینش نیس؟! گفتم زود تماس بگیر با تاکسی سرویس بگو اونم زود زنگ زد اونا گفتن الان باهاش تماس می گریم بگه برگرده. هر چی ما منتظر وایسادیم دیدیم نیمد! داداشم خودشو میخورد که کلاسش دیر شده منم عین خیالم نبود هی همینجور می خندیدم
دوباره زنگ زد اونا گفتن باهاش تماس گرفتیم گفته باشه!
همینجور وایساده بودیم دیدیم یه تاکسی دیگه اومد سوار شدیم راننده داش میخندید گفت باهاش تماس گرفتیم بهش میگیم ماسافر همراته؟ میگه اره! بهش میگیم تو حالا یه نگاهی بنداز ببین هس؟! یه دفعه بهشون گفته بوده : ا نیست! هیشکی نیس!
اینقده ما خندیدیم خلاصه ما رو رسوند دانشگاه ولی خوب من کلاسورم تو ماشین اون بود بهش گفته بودن دم در وایسا کلاسور اینارو بهشون بدیم ولی وقتی دانشگاه رسیدیم هرچی اینور اونور نگاه کردیم هیشکی نبود ! بعد یه ده مین یه ربع سر و کلش پیدا شد کلاسورو بهم داد اصلاً سرشو بالا نیوورد نگاه کنه گفت ببخشید خانم من اونور وایساده بودم شما منو ندیدین؟! گفتم خواهش می کنم واسه هر کسی ممکنه اینجور اتفاقی پیش بیاد مهم نیسدیروز کلی خندیدیم  خیلی باحال بید
بعدشم که ساعت آخر من کنفرانس داشتم این استاده گیر داده بود که من لکچرمو در مورد falling in love بدم! منم که نمی دونستم چی بگم یه مشت حرف از خودم در آوردم گفتم نصفش فارسی نصفش انگلیش خودم مرده بودم از خنده بچه ها که خیلی حال کرده بودن می گفتن باحال بود اخر بحث به این نتیجه رسیدیم که یعنی من به این نتیجه رسیدم که عشق قبل از ازدواج مث خیارشور میمونه بعد ازدواج مث خیار!

راستییییییییییییییییی یه چیز دیگه

یکی از بچه ها که می دونه من خیلی رو جوجم حسسسساسم رفته نصفه شبی ساعت یازده دوازده زیر در حیاطمون سیخ انداخته من که می دونم کار کیه ولی به روش نمیارم خودش بفهمه  می کشمت اگه دستم بهت برسه. حالا روت خندیدم پررو شدی ؟ ای بچه بد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 19:38  توسط ساناز  |